خرید بک لینک

مادر شدن و مادر بودن خیلی سخته. شاید از دور ساده به نظر بیاد ولی وقتی میری تو دل ماجرا میبینی سخت تر از این حرفاست. اینکه بخوای یه موجودِ ریزه میزه ی کوچولو رو بزرگ کنی، خیلی خیلی سخته. هر لحظه باید مراقبش باشی که نکنه خدایی نکرده براش یه اتفاقی بیفته. خسته ای ولی حتی نمیتونی چند ساعت بدون هیچ دغدغه ای بخوابی، بخصوص که چند روز پیش حس خفگی دختر کوچولوم رو تجربه کردم و الان از اینکه بخوام وقتایی که باهم تنهاییم و اون خوابه یکم استراحت کنم میترسم.

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

نزدیکای ساعت ۳ صبحه و میتونم بگم الان با حس و حال خوب و با آرامش میخوام بخوابم :) خونه رو در تمیز ترین حالت ممکن خودش قرار دادم :) لباس های خودمونو پناهَکم شسته شده‌. سه نفر رو خواب کردم :)))) آشپزخونه هم تر و تمیز تحویل داده میشه به هفته ی تازه :) این شرحِ حالِ یک مادر نوپا هست :))) وقتی بچه کوچولو تو خونه داری، اونقدری نیاز به مراقبت داره که محبوری کارهاتو آخر شبا و یا وقتایی که کسی خونه هست و یا خودش خوابه انجام بدی :)

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

پناه قشنگم، عزیزِ دردونه ی خونمون ۲۰۰ روزه چراغِ خونمونه :) ✋هستیم، زنده ایم و امیدوار به آینده :) + مادر بودن، انرژی نمیخواد، انرژی پلاس میخواد :))) از صبح با هم سر و کله زدیم ، بسیااااار دخترِ شیطون و فرزی شده‌ چشم میگردونی پیداش نمیکنی :)))) ++ مرسی از احوال پرسیتون تن خودتون و عزیزانتون سلامت

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

از شدت خستگی همه جام داره میمیره:))) خاله ی همسرجان ۴شنبه از مکه اومدن و سه روزه خواب نداریم، یا خوابمون میاد کارداریم، کارا تموم میشه پناه بیدار میشه، پناه میخوابه کارا شروع کار میشه باز :'( + یک ماهه دارم آرایش تمرین میکنم برا مجلس آرایشگاه نرم، امروز صبح مامان مهری زنگ زدند شما بیا آرایشگاه، آرایشم بکن ، هزینش با ما، من روز دختر نتونستم کادو بگیرم برات، باشه کادو. گفتم خودم آرایش میکنم، دستتون درد نکنه.

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

هی میخوام بیام یه پست بزارم، اتفاقا میزارم ولی تو ذهنم! اونقدر هم پیچ و تابش میدم ، میشه یه پست بلند بالا، ولی نه وقت میکنم نه حوصله ی گذاشتنش رو دارم دختری ۹ ماهو ۴ روزش شد :) روز آینده باید ببریمش برا مراقبت ۹ ماهگی. ۴شنبه یهو متوجه شدم دیواره ی یکی از دندونا شکسته ، زمان آینده باید صبح زود دختری بره خونه مامانم، من برم دندون پزشکی . راستی این روزا چالش نوینمون چیه؟ دندون در آوردن دختری و گاز های الله اکبری که میگیره هم خودش کلافست هم مارو کلافه کرده + ماهی

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

روز آینده قراره پناه قشنگم برای اولین بار سفر رو تجربه کنه هر چند کوتاه :) پناهِ بابا و بابای پناه خوابند✅️ خونه تو تمیز ترین حالت خودشه✅️ (البته از پریروز آب منطقه تا در زمان حاضر صبح قطع بود و امروز صبح هم من خونه نبودم تا ساعت ۱۲ شب ، ولی در حالت کلی تمیزه :) ) جارو دستی و( طی :/ یا تی ) هم کشیده شده✅️ گل هارو هم آب دادیم ✅️ وسایلای سفر پیچیده شده ✅️ گوشی ها شارژ شده ✅️ تا جایی هم که ذهنم یاری داده وسیله برای پناه و خودمون برداشتم :) امیدوارم در کنار اینکه خوش

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

در روز جاری اولین روز از ۲۸ سالگیه :) ۲۷ سالگی، سال پر از چالش و قشنگی و اما پایان کار تلخی داشت. آغاز ۲۷ سالگی با آغاز مادر شدن و دنیا اومدن پناهکم بود و چالشای بزرگ کردنش. حدود دو سه ماهگی دخترکم ، یسری مشکلات جدی با خانواده ی پدری پیدا کردیم :) هیچ وقت فکر نمیکردم خانواده ی پدری شخصیت انقدر منفوری داشته باشند :) هنوزم این حس هست و حس میکنم هر لحظه حتی بیشتر هم میشه. جوری حس تنفرم زیاده که وقتی مجبوری قراره تو جمعشون قرار بگیرم تا آجر مجلس انقدر درون خودم جدال

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 4:40

از دیشب تا حالا حالم بده :)دیشب وقتی رفتیم پلو نخودسبزی که مامان برا همسر جان نگه داشته بود رو به دست همسرجان برسونیم، دایی طرف پیشی رو دیدیم و به بهونه ی اینکه، البته بهونه هم نبود، واقعیت بود، که دایی بستریه و میخوایم بریم ببینیمش، جیم شدیم.از دیشب تا حالا یه حسو حال مزحرفی دارم ، میگم نکنه نشه خونه ای که داریم با عشق میسازیمش نشه توش ساکن بشیم، یهویی همدیگه رو از دست ندیم و....حس بدیه. خیلی خیلی بدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:15

[ چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۳ ] [ 21:7 ] [ گنـــدم ]  |  دو روزه با خاله میریم ورزش،و وقتی برمیگردم له ترینم:)حدودا دو سه روزی هست انگار فلجم :/بقیه اوقاتم با گردالی میریم پیاده روی یا هم که لباس میدوزم :)آخر شباهم اگر همسرجان وقت کنند یک ساعتی تو خیابونا بچرخیم :)+ یکی از سوالاتی که معمولا این روزا از من میپرسند اینه که :ما وقتی با همسرمون خونه حوصلمون سر بره میام بیرون اینکارو میکنیم. حالا شما که شغل همسرت اینه چیکار میکنیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:15

[ شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ ] [ 13:52 ] [ گنـــدم ]  |  از وقتی که عقد کردیم ، جناب همسر وقتی میدید بشدت نگران اضافه شدن وزنم هستم گفت برو باشگاه که هم حوصلت سر نره هم بدنت یه نرمش و حرکت داشته باشه. اینجوری دیگه نگران اضافه شدن وزنتم نیستی، و خب واسه خاطر اینکه ۵۵۰ تومن هزینه باشگاه از نظر خودم هزینه زیادی بود، و اینکه دلم نمیومد نه به بابام نه جناب همسر بگم هزینه بدید من برم کلاس ورزش!یه مدت خودم شروع کردم ورزش تو خونه و خب فایده نداشت. تا اینکه الان موقعیت پیش اومده و چند جلسه ای رفتم ورزش.بعد چند روز پیشا مامان درومده میگه که منم میتونستم قبلا از بابا پول بگیرم برم ورزش ، اون زمانی که حتی هزینش خیلی خیلی ارزونتر بود، ولی بخاطر اینکه بابا اذیت نشه و لاب لاب لاب نرفتم!یا اینکه الان در اصطلاح تازه عروس محسوب میشمو باید شیک و تمیز و مرتب باشم، اون موقع مامان نمیزاره حتی به همسرجان بگم بریم یه خرید کوچولو فلان چیزو بخرم، یا حتی اصلا خودم بخرم. تنها راه حلش اینه که بشین خودت بدوز که هزینش برات کمتر در بیاد!در حالی که همسرجان خودش دیشب چند دست لباس رفتیم خرید برا محرمش و من یک هفتست دارم دو دست مانتو میدوزم برا محرم خودم :)و دو روزه به شدت شونه ی سمت چپم درد میکنه و از دیشب تا حالا واقعا اعصابم بهم ریخته.ورزشی که میرم تنها هزینه ای که کردم همون هزینه کلاسه.کفشم همون کفش ورزشی ای هست که بیرون میپوشم، فقط هر وقت بخوام برم باشگاه کف کفشو میشورم.بطری آبمم یه بطری آب معدنی کوچیکه که روز قبل ورزش پر آب میکنم، شلوارمم همون شلواریه که همیشه بیرون خونه میپوشم :)و اینا بشدت اعصابمو بهم میریزهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:15

نمیدونم از هواست ، یا بخاطر نبود مامان تو خونست که خونه انقدر سردهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 4:18

[ سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 22:42 ] [ گنـــدم ]  | 

بعد از چند وقت این پست یکم حال خراب کنه

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 4:18

[ چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 17:25 ] [ گنـــدم ]  |  من معمولا از اون دسته آدمام که توی مناسبتای عزاداری گریه نمیکنم، شایدم دلم سنگهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 4:18

# او قند روزهای تلخ من است❤️ +گفتم ثبت این پست باشه با تولد امام حسین جانمون :)❤️

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 18:52

نمیدونم داره چه اتفاقی می افته.

ولی میدونم واقعا دیگه توان هیچ شکستی ندارم

برچسب: نویسنده: مهدی کاشفی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 13:12

صفحه بندی