از دیشب تا حالا حالم بده :)
دیشب وقتی رفتیم پلو نخودسبزی که مامان برا همسر جان نگه داشته بود رو به دست همسرجان برسونیم، دایی طرف پیشی رو دیدیم و به بهونه ی اینکه، البته بهونه هم نبود، واقعیت بود، که دایی بستریه و میخوایم بریم ببینیمش، جیم شدیم.
از دیشب تا حالا یه حسو حال مزحرفی دارم ، میگم نکنه نشه خونه ای که داریم با عشق میسازیمش نشه توش ساکن بشیم، یهویی همدیگه رو از دست ندیم و....
حس بدیه. خیلی خیلی بد
برچسب:
نویسنده: مهدی کاشفی